روزی من از خواب بیدار شده بودم بعد رفتم با رفیقم بازی کردم . عصر شد و ما داشتیم بر میگشتیم. یکی ازمردمی که کارش قطع کردن ذرختان بود من و رفیقم را دید. من رو گرفت، هر جقد زور زدم من را ول نکرد .رفیقم امد که مرا ازاد کند ناگهان آن مرد نزدیک بود دوستم را قطع کند. من ودستم فرار کردیم و رفتیم خانه .
فردا صبح یک باغبان امد به ما اب داد و ما بزرگ شدیم . ما از بجگی بزرگ تر شدیم .
من و رفیقم یک درخت پیر تر شده بودیم ،ما را قطع کردن ... این داستان ادامه دارد
باتشکر از معلم عزیزم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 11:45  توسط محمد زندکریمی |
جنگت7...ما را در سایت جنگت7 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154