اون درخت که پیر شده بعد خدا یکاری کرد درخت جوان شد بود بعد از چند ماه بزرگ شدم بعد دوباره با رفیقم بازی کردیم کردیم بعد دوباره داشتیم برمیگشتیم اون ادما که ماره میخواستن ما را قطع کنند دباره من روگرفتن نگو اون ادما دزد بودن که درخت قطع می کردن بعد ما فهمیدیم پلیس دنبالشونه که انهار را بگیرند بعد من و دوستم از دستشون فرار می کردیم بعد ما پلیس ها را دیدیم بعد ما کم پلیس ها کردیم تا ان هار گرفتن ....... این داستان ادامه دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 12:52  توسط محمد زندکریمی |
جنگت7...ما را در سایت جنگت7 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 133