
xa0من یک درخت بودم من در جنگل بدنیا امده بودم.xa0 من یک درخت زیبا بودم پدر و مادر من درخت بودند. روزی من از خوابxa0 بیدار شده بودم بعد رفتم با رفیقم بازی کردم . عصر شد و ما داشتیم بر میگشتیم. یکی ازمردمی که کارش قطع کردن ذرختان بودxa0 من و رفیقم را دید. من رو گرفت، هر جقد زور زدم من را ول نکرد .رفیقم امد که مرا ازاد کند ناگهانxa0آن مرد نزدیک بود دوستم را قطع کند. من ودستم فرار کردیم و رفتیم خانه . فردا صبح یک باغبان امد به ما اب داد و ما بزرگ شدیم . ما از بجگی بزرگ تر شدیم . xa0من و ...
ادامه مطلب
این داستان ادامه داستان درخت ... اون درخت که پیر شده بعد خدا یکاری کرد درخت جوان شد بود بعد از چند ماه بزرگ شدم بعد دوباره با رفیقم بازی کردیم کردیم بعد دوباره داشتیم برمیگشتیم اون ادما که ماره میخواستن ما را قطع کنند دباره من روگرفتن نگو اون ادما دزد بودن که درخت قطع می کردن بعد ما فهمیدیم پلیس دنبالشونه که انهار را بگیرند بعد من و دوستمxa0xa0 ازxa0xa0xa0 دستشون فرار می کردیم بعد ما پلیس ها را دیدیم بعد ما کم پلیس ها کردیم تا ان هار گرفتن ....... این داستان ادامه داردxa0xa0xa0xa0xa0...
ادامه مطلب
این داستان ادامه قبلی استxa0ان درخت نوهایش بدنیا امد بودن همون مردی بود که درختها را قطع می کرد نوهایه ان ادم هم بدنیا امد ان مردها که درخت ها را قطع می کردن نوها یش درخت هم قطغ میکرد ان روزی که میخواستندرخت قطع می کردن یک دفعی باران امد بعد روزه دیگری امدنه درخت قطع برف امد بعد روزه بعدی انها امدنکه درخت قطع کنند زیره برف مندن بعد ما درخت ها از دست ان ها راهت شدیم این داستان ادمه دارد +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶ساعتxa013:46  توسطxa0محمد زندکریمیxa0 ...
ادامه مطلب
این داستان ادامه قبلی استان درخت یک شب خواب دیده بود که زنده شده بعد هی خوابxa0 دید که دباره ان ادم بعدا از زیر برف زنده در امدن که بیان مارو قطع کند بعد ما از راه هیکه داشتیم می امدیم مارا نزدیک ما داشتن میشدن که ما را قطع می کنند یک دفعی پلیس ها امدن بعد ان ها از دست پیس ها امدن فرار کنند ما کمک ان ها کردیم بعد فهمید که این خواب بوده استxa0 این داستان ادامه دارد +xa0نوشته شده در xa0سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعتxa013:38  توسطxa0محمد زندکریمیxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
اون درخت بعد از سال های قدیم زنده شده بود یک روز ذاشت با خودش صحبت می کرد که یادش بخیر اون روز ها ی قدیم عجب دورانی بود مگه نه ما دیگه پیر شدیم از ما در خت ها مداد کا غذ درست کردن مارو تراشیدن بعد ماراتراش کردنxa0 بعد ما از دون یا رفتیم +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ساعتxa012:34  توسطxa0محمد زندکریمیxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
اون درخت یک شب خواب دیده بود که زلزله امده بود بعد گفت وای برمن من مادرم ئپدرم زیر اور هستند ای وا ایxa0 بعد رفت دنبال اونکی درخت رفتم کمک مادرم وپدرم ورفتیم دونبال پدر مادر او بعد ما کمک بقیه رفتیم ما از جنگت فرار کردیم ما چندسال بعد امدیم به شهر هنوز شهر بهم ریخته بودxa0 +xa0نوشته شده در xa0دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۶ساعتxa012:51  توسطxa0محمد زندکریمیxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب